
وقتی روزنامه " الاتحاد" چاپ امارات مدعی شود، فردوسی – حماسه نویس ایرانی- شاهنامه را با الهام از پنج نفر از حماسه سرایان پیشین خود نوشته، و یا امارات متحده از ابوعلی سینا به عنوان یک دانشمند عربی یاد کند و بر تمام اختراعات جدید خود نام بوعلی سینا را برافرازد، وقتی که ترک ها با استناد به اینکه مولوی در قونیه دفن شده مولانا را ترک می نامند و هزاران تورسیت جذب می کنند و در تاجیکستان بر اسکناس های خود عکس ابوعلی سینا را چاپ کنند و عجیب تر آنکه عربستان سعودی با ساخت انیمیشن هایی زندگی ابوریحان بیرونی، زکریای رازی و ده ها نفر از مشاهیر مان را به نام دانشمندان عربی بسازد طبیعیست که روزی پرچم خلیج العربی بر می افشاند و تمام هویت ایرانی را از آن خود می کند.
مولوی و زبانی به پهنای تمام این مرز و بوم:
بی گمان مولوی در ذهن ها با " بشنو از نی چون حکایت می کتد" و جدایی از شکایت های فراق به زبان شیرین پارسی در ذهن همه به یادگار مانده است . "نی" ساز کاملا سنتی ایرانی با سوز و سازی که همراه با دم عاشقانه نوازنده بیرون می آید همگی گواهی برای اثبات پارسی بودن مولاناست. و حال ترکیه ادعای مالکیت مولانا را می کند
طبیعیست وقتی خرده فرهنگ های کشور های اطراف با اعتقاد های ناسیونالیستی خود وقتی که خود آه در بساط نداند تلاش برای ایجاد مولفه هویت بخشی به کشور خود می کنند. از مشاهیر ما استفاده می کنند. اما چرا متولیان ما باید سکوت اختیار کنند تا فردا به خوزستانمان چشم بدوزند و شاید فردایی دیگر نام "الایران" را برایمان رقم زنند. و حتی ما به اعتراضی بسنده نکنیم.
و نتیجه این است که می بینیم: مثنوی را باید به تصحیح "نیکلسون" خواند "ادوارد برون" تاریخ مشروطه ایرانی می نویسد " هانری کربن" فلسفه اسلامی تشریح می کند و مصحح فردوسی می شود "ژول مول" آری واقعیت تلخیست که ما بیش از صد سال است که متاثر از فرهنگ و ترجمه های غربی شده ایم. به طوری که کم کم هویت ایرانی را داریم فراموش می کنیم . البته ظهور انقلاب اسلامی آغاز جدید بازنگری در این جریانات فکری بود ولی از نظر علوم انسانی قدم شایسته ای نتوانسته ایم برداریم که گزاره های بومی، محلی و ارزشی را شامل باشد که خود مسئله مهمیست و در آینده ما را با مشکلات عدیده ای رو به رو می کند. این زمینه ای می شود که در سال 86 وقتی که حداد عادل به ترکیه سفر می کند کتاب اشعار مولانا را از انجا هدیه بگیرد. واسفا به حال فرهنگمان...
وعده های توخالی برای رسیدگی به مشاهیر:
هویت ایرانی در چنبره کشور های همسایه به سخره گرفته شده و برایمان نقشه ها در سر پرورانده اند که ما در مخیله ذهن خود نمی گنجانیم. و حتی اعتراضی خشک و خالی هم نداریم و تنها به وعده های تو خال مسئولان دل خوش می کنیم تا شاید فکری برای درماندگی فرهنگ این مرز و بوم کنند.
بگذریم راستی نیما در کدام گور آرمیده و شاملو در کدامین جای سر به خاک مرگ فرو برده و سهراب کجاست؟ هنوز به دنبال کفش هایش می گردد؟... چه کسی بود که بگوید چمدانش را بست... دهخدا کجاست؟ چه کسی می شوید مزارش را هر پنجشنبه... فانوس را کدام پیرمرد برای روشنی دلش شبانگاه بالای سرش می برد؟... آری... درد عشقی کشیده ام که مگو... رنج هجری کشیده م که مگو... راستی وعده های سرگرفته برای طرح باغ مشاهیر به کجا ها کشیده شد؟ طرح نصب مجسمه مشاهیر بر مزارشان چه شد؟ دریغا! سال ها می گذرند از پس هم و ما ...
کجاست تختی؟... کسی که فقط سالروزش را گرامی می دارند؟ و بعد از هر سوگیاد نامش تا سال دیگر محو در روزمرگی زندگی می شود. مزاری که با چند ستون فلزی مانده در برهوت نا آشنایی این مرز و بوم... به که گوییم درد دل را... این است وضعیت مزار تختی...
نسل امروز و غریبی با فرهنگ ایرانی:
بگذریم... متاسفانه عدم شناخت نسل امروز از تاریخ با شکوه ایران باعث شده تا رو به اسطوره های غرب آورده و جوانان غرور خود را با نام هیتلر و چگوارا تقسیم کنند و برای اینکه عکس هایشان روی پیرهنشان است سر خود را بالا بگیرند! در صورتی که هنوز کسی آرش کمانگیر را نمی شناسد. هنوز محمد خوارزم شاه برایمان نا آشناست. کسی که فرزند و زن خود را برای دفاع از ایران به رود سند سپرد. کسی که چنگیز مغول وقتی او را دید به یاران گفت" اگر فرزند باید باید این سان" به راستی که سرزمینی که اسطوره های خود را فراموش کند و دل به اسطوره های دیگر کشوران بنهد کم کم فرزندانش بی پناه و آسیب پذیر شده و هویت ملی خود را از یاد خواهند برد.
ساخت فیلم از مشاهیر ایرانی همچنان در کما:
و حال مسئولین ایرانی به جای ساخت فیلم هایی از مشاهیرمان و توسعه فرهنگ این مزر و بوم رو به ترویج فیلم های غربی پرداخته و نتیجه بدست آمده علاقه بیش از حد ایرانی به جومونگ و سوسانو ست تا جایی که شمشیر جومونگ بیشترین اسباب بازی خریداری شده این روز ها می شود و روی جلد دفاتر مدارس عکس جومونگ را نظاره گریم و کودکان با هزاران شوق این دفاتر را خریداری می کنند. البته موضوع تنها بعد ملی نیست، بلکه با چنین عملکردی جنبه مذهبی هویت اسلامی را کم کم به باد فراموشی خواهیم سپرد و به جای ترویج فرهنگ بومی خود با دستان خود کمک به گسترش فرهنگ غربی در کشور می کنیم.
اما آیا برای کمرنگ کردن فرهنگ غرب، باید به سوی فرهنگ محلی و سنتی روی آورد و یا با بازتولید ارزش های از دست رفته و "فرهنگ سازی مدرنیته " که خود معنایی از "مهندسی فرهنگیست" ما را در چشم جهانیان خوب جلوه دهیم و اینکه این پروسه سرانجام به کجا کشیده می شود؟ به تحقیر کردن ایرانی در جهانیان و یا ابهت بخشیدن به ارزش های از دست رفته؟ البته فرهنگ سازی مدرنیته راهگشا تنها راه برگشت به تحقق هویت ملی است.
معماری ایرانی و تاریخ چند صد ساله:
در اینکه معماری اسلامی با رنگ های سبز و آبی و تذهیب های ماهرانه مدیون معماری ایرانیست شکی نیست. تاثیر پذیری بسیاری از بنا های عظیم جهان اسلام همچون مسجد الحرام از هنر های معماری شیعی نشان دهنده عمق بالای تاثیرگذاری معماری ایرانی است و ما بزرگترین افتخاری که داریم در این زمینه ساخت مسجد شیخ لطف الله در اصفهان بوده که به واقع با اسلوب و طراحی معماری ایرانی به ثمر نشسته است. این در حالی است که در دوبی محلی به نام "ابن بطوطه" – به پاسداشت سفرهای باستانی که رفته – ساخته اند که در هر بخش از این مرکز تجاری نمونه ای از فرهنگ آن کشور است و در یک قسمت از ایت مرکز تجاری معماری ایرانی را به نمایش گذاشته و با نام معماری ایرانی توریست جذب می کند.
عزت ایرانی با نام جعلی خلیج عربی:
موسسه "نشنال جئوگرافی" آمریکا در نقشه هایش تعمدا نام خلیج فارس را خلیج عربی درج کرده که الحق موج اعتراضات ایرانی ها در جای جای کره خاکی و امضای طومار های بلند بالا منجر به تغییر نام خلیج عربی به خلیج فارس بود. ناگفته نماند این موج اعتراضات مردمی بود نه از سوی دولت، یعنی تمام اعتراضات با جنبش مردم دیده می شد. و دولت هیچ نقشی در این اعتراضات از خود به جای نگذاشت.
چندی پیش کتیبه ای مربوط به دوره هجامنشی در خارک کشف شد که بر مالکیت ایران بر خلیج همیشه پارس دلالت داشت. براستی که ایرانی حقیقت را قربانی مصلحت نمی کند تا ابد زیر بار خلیج عربی نمی رود خلیج فارس نماد عزت ایران است. اما آقایان!... تاملی باید...!
وقتی که ساز، نوای عاشقانه محلی سر دهد و نی، حس انسان را به سمت و سوی سوز ببرد تا صدای آبهمن دل را بلرزاند و ذهن را ببرد به طرف «آساره» به سمت «کوگ تاراز» و به سمت «کوه آسماری» تا ایل با یگانه صدایش به یاد دشت زیبا افتاده و به این باور قلبی برسند که "هیشکی نیتره چی علائدین بخونه" (هیچ کس نمی تواند همانند علاءالدین بخواند).
و حال سه سال است از حنجره سلطان بی بدیل آواز بختیاری دیگر دم بیرون نمی آید و آرام خفته است در سرای ابدیت اما آنچه به یادگار مانده است صدای فراموش ناشدنی او و بر افتو و کوگ تاراز در این گنبد دوار به یادگار باقی ست. هر چند جسم او از این کره خاکی برون رفته است اما صدایش تا همیشه روزگار زنده است. آه! کاش می شد بیایی... "مو تیام تش ایزنه سی دیدن تو" و "چه خووِه اُوِيدِنِت اگر بيايي !!!
ایل سه سال است بی سردار مانده و ستاره ما نیست که شبمان را با "تشی" گرم و روشن کند و آرام بخش شبهای بی ستاره مان شود و او را به جای "آساره" او را در آسمان موسیقی ببینیم. او که خود از تنهایی به بدی یاد می کرد جمع ما را تنها گذاشت. و چشم سه سال است از حسرت دیدار او به سوگ نشسته تا بلوط های پریشان با صدای او دوباره سر زنده شوند.
از ویژگی های او طبیعت گرایی در آثارش است که به وضوح دیده می شود ارادتش به «آساره و که» (ستاره و کوه) را فهميد.
آبهمن، موسیقی را درک کرده بود و صدایش را طوری به مخاطب ارائه می داد که نه خشونت آواز وحشی داشته باشد ونه آن ،چنان رنگ و لعاب شهری به خود بگیرد که دیگر نتوان آن را موسیقی قومی و محلی نامید.
علائدین بجز نغمه سرایی و خواندن، قدرت آهنگ سازی هم داشت و خیلی از ترانه هایش از ذهن خلاق خود اوست. راستی هیچ موسیقی زیباتر از صدای حنجره نیست وقتی که عاشق است و دلسوز نیست .وقتی که درد دارد و دلنشین نیست. وقتی که غمگین است که حنجره علائدین همگی اینان را با هم دارد و صدای حنجره اش به تمامي این خصوصیت ها آشناست؛ و البته صدای خوب نشات گرفته از ذات خوب است كه اين چنين ارتعاشاتي از تارهاي صوتي اش ما را به واكنش وا مي دارد.
حال که ما در حسرت دوباره دیدن او دل و جان خود را به صدای کرنای آثارش باخته ايم و دلنوازی حنجره اش را با حسرتی که گوش جان می سپاریم و گه گداری سری تکان می دهیم تا شاید اگر دل پر، از این زمانه بود قطره اشکی سرازیر شود و زیبایی از دل برخواسته صدای آبهمن را چند برابر کند. سردار نی و آواز، وقتی که شب و روزش مرا به یاد اور (ابر)، بارون (باران)، تش (آتش)، کَه (کوه) و ... می اندازد و من هر بار با رفتن به دشت به یاد او افتاده و نا خوداگاه هوای صدای او مرا وادار به گوش دادن می کند. یقین در دل زاگرس همیشه صدایش ماندگار می شود و عاشقان وقتی گذر می کنند از کوهپایه های زاگرس و علفزار های لالی صدای او را می شنوند. آه بهمن دوباره امروز شنیدم: صدای مانای ایل به آسمان ها پر کشید.
یکم: آورده اند که شیر مردی از راهی می گذشت که دید اژدهایی خرسی را می بلعد. آن دلیر مرد هم که فریاد خرس مظلوم را بشنید بدان سو شتافت تا مهری افکند و دردمند و درمانده ای را نجات دهد.
با دلاوری تمام پا پیش نهاد و خرس را از دهان اژدها نجات داد. وقتی خرس جوانمردی را از وی دید، با او انس گرفت و در پی او روانه شد. مرد خسته شد و خوابید خرس کشیک می داد و مواظب او بود. تا اینکه مردی دانا و خیر خواه این وضع را دید پیش رفت و آن مرد را بیدار کرد و گفت: ای برادر تو را با این خرس چه کار؟
مرد داستان خرس و اژدها را بازگو کرد مرد دانا گفت: بر خرس منه دل که کار ابلهانست.
مرد که غفلت چشم دلش را بسته بود و در واقع شجاعت داشت ولی حکمت نداشت بدان حکیم گفت: وا... حسودیت می شود وگرنه خرس کجا به این مهربانی!
حکیم گفت: فرض کن من به تو حسادت می کنم ولی حسادت دانا به ز دوستی نادان است. تو دست از این خرس بردار تا من یار تو باشم. من دلم بحال تو می سوزد. در دلم نور حق تابیده و به من فهمانده که تو را از دوستی با خرس بازدارم.
شیر مرد بد گمان با خود گفت: حکیم یا قصد دارد مالم را تصاحب کند، یا قصد ریختن خونم را دارد و یا با دوستان شرط بسته که مرا از خرس برهاند. و به حکیم گفت: برو دنبال کارت.
در نهایت حکیم نا امید بر می گردد و مرد شجاع دوباره به خواب رفته. خرس هم مگس های بالای سر او را می پراند.
هر چه خرس مگس می پراند بر مرد خفته می نشینند و سودی نداشت و سنگی بزرگ بر می دارد و روی مرد می اندازد به قصد کشتن مگس ها ولی افسوس که خود شیر مرد را ناکار کرد.
که این است سزای همنشینی با خرس و دوستی با خاله خرسه که حضرت مولانا چه زیبا آنرا به تصویر می کشد
دوم: حکایتی که در بالا شرح آن رفت بی مثابه به حکایت شهرداری کلانشهر اهواز نیست چرا که این روز ها دوستانی شبیه به همان خاله خرسه که از روی نادانی هم به شهر و هم به شهردار لطمه می زنند و شهردار هم از دریچه بدبینی می نگرد و گفته حکیمان را حسادت طلقی می کند. و آن را چنان با طعامی به خوردش می دهند که گویی انتقادهای دوا گونه ما چون سمی مهلک اند که هر هکسی را از پای در خواهد آورد. البته باید گفت آنها که این روزها به دور شهردار حلقه زده اند و آمار و ارقام دروغ را منعکس می کنند همان هایی هستند که حتی خیابان های اهواز را نمی شناسند چه برسد به مشکلات این کلانشهرکه باید گفت مایه ننگیست بر کل سازمان و ماحصلش برداشتن سنگ و انداختن به منافع شهروندیست.
آقای شهردار لمپن های روشنفکر نما را از خود دور کنید چرا که مجیزه گویی و مجیزه نویسی تمام هنرشان است.
اینان همان هایی هستند که تا زمانی که شیرینی شهردار نجفی در کامشان بود از وی تعریف و تمجید می کردند ولی زمانی که کنار گذاشته شد شیرینیش چنان در دهانشان تلخ شد که او را یکی از دشمنان قسم خورده خود جلوه دادند.
سوم: انتصاب هایی که بیشتر شبیه شوخی هاییست که محفل دوستان را خندان کنند دامن کلانشهر را گرفته و عدم شایسته سالاری در این انتصاب ها فریاد می زند. تا جایی که اشخاصی بدون یک روز سابقه مدیریتی یک شبه مدیر قسمت هایی مهم از کلانشهر اهواز می شوند. و بی آنکه دلی برای شهر اهواز بسوزدو فریاد بزند دست از این انتصاب هایی که نه تنها نتیجه مثبتی در بر ندارد بلکه باعث عقب گرد شهر نیز خواهد شد. از طرفی چهره های آشنایی که در سازمان آب و برق بودند حال در جای جای شهرداری می توان رد پای آنان را بوضوح به نظاره نشست.
چهارم: ماحصل کار چنین شده است: حدود یازده ماه از انتصاب شمسایی می گذرد و هنوز آشفته چهره اهواز از دگرگونی بیرون نیامده است. و عقب گرد هایی را هم در کارنامه خود ثبت کرده است که مشخص نیست تا چه زمان این گونه خواهد بود.
البته آنانی که فریاد سردار سازندگی سر دادند و توانایی های تو خالی را به رخ کشیدند. خود خوب می دانند که این بار سردار، سرباز از آب درآمد و تمام امید ها را نا امید کرد. و دیگر دلشان را صابون نخواهد زدکه اهواز با این شهردار راه توسعه و پیشرفت را را در پیش خواهد گرفت هر چند که نتیجه کار پس رفت پسرفات کلانشهر اهواز و تبدیل آن به کلان روستایی که بلوار دارد، میدان دارد، چراغ قرمز دارد و ...
و حضرت مولانا چه خوب گفته اند انگار از اهواز امروز ما خبر داشته است که چنین سخنان حکیم را برای دوستی خاله خرس ها آورده است آنجا که می گوید
حکیم گفت: فرض کن من به تو حسادت می کنم ولی حسادت دانا به ز دوستی نادان است. تو دست از این خرس بردار تا من یار تو باشم. من دلم بحال تو می سوزد. در دلم نور حق تابیده و به من فهمانده که تو را از دوستی با خرس بازدارم.
پس امید است این بار صحبت حکیم را با جهالت پاسخ ندهند. و به تحلیل های عبث دل خوش نکنند.
چاپ شده در هفته نامه ندا شماره ۱۷۳
لینک مطلب در پایگاه خبری شوشان
تا بخوانیم جوشن کبیر و با صدای بلند فریاد زنیم "الهم انی اسئلک باسمک"...
تا چشم های گره خورده در انتظار علی را به موهبت نگاهی بچرخانیم و بعد... برای خویش علی را دعا کنیم و لعن بفرستیم بر پسر ملجم...
فردا علی عرش را تکان می دهد و حسن و حسین را داغدار... و شیعیان تشنه عدل او را وداع... وداع تا قیامت کبری...
فردا نماد حق زمینیان را تنها خواهد گذاشت و خود به سوی حق خواهد شتافت...
فردا زمین جسم علی را می بلعد تا یتیمان گرسنه بفهمند که دلخوشی سالیانشان برای آوردن اندک غذایی بر سر سفره شان علی بوده و آنان غافل از این ماجرا
زمزه کنیم با خود نام علی را و "انا انزلناه و فی لیلته القدر" را بر روی زبان ها جاری کنیم که امشب "لیلته القدر" است.
امشب تمام ملائک به آغوش زمین بوسه می زنند تا سرنوشت یک سال دیگر انسان را رقم زنند.
آری امشب شب قدر است اگر قدر بداریم...
حافظی که توی تاقچه خاک می خورد را برداشتم تا تفالی برای آرامش خاطر بگیرم... کاغذ کاهی رنگ و رو رفته ای که لا به لای صفحات خود را زیادی می دید به زمین افتاد کاغذی که هم خود و هم دست خط روی آن برایم آشنا بود... با خواندن اولین جمله به یاد بچگی شیرین خود افتادم و زمانی که "امید دایی ام" آن شعر را روی کاغذ نوشته تا برای خوانش من دلیل محکمی باشد و در متون الانم با افتخار به نام او بگویم یکی از دلایل امروز نوشتنم او بود...
شعری که مرا یاد بچگی معصومانه خود و شخصیتی که از " ری را" ساخته بودم می انداخت و سالیان را به بهانه وجود این شخص روی زبان زمزمه می کردم و گاه به بلندای همه گلو آنرا داد می زدم و حال حتی از یاد برده بودم...
چه می شود کرد بچگی و دید آن به شعر " سید علی صالحی" و تجسمی که از یک رویا در ذهن رقم خورد و برای ثبت لحظات گذشته خنده ای بر لب نشست...
روی وب گذاشتم تا یاد آن روز ها را با هر بار باز کردن وبلاگ به خاطر بیاورم و یاد آن روزها دهانم را شیرین کند...
سلام
حال همه ما خوب است ٬ ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور ٬ که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند . با این همه عمری اگر باقی بود طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل نا ماندگار بی درمان .
تا یادم نرفته است بنویسم ٬ حوالی خوابهای ما ٬ سال پر بارانی بود. می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است٬ اما تو لااقل ٬ حتی هر وحله ٬ گاهی ٬ هر از گاهی ببین انعکاس تبسم رویا ٬ شبیه شمایل شقایق نیست ؟
راستی خبرت بدهم ٬! خواب دیده ام خانه ای خریده ام ٬ بی پرده ٬ بی پنجره ٬ بی در ٬ بی دیوار ٬
هی بخند ! بی پرده بگویمت. چیزی نمانده است. من چهل ساله خواهم شد . فردا را به فال نیک خواهم گرفت ... دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما می گذرد ٬
باد٬ بوی نامه های کسان من می دهد ...
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟
نه ریراجان !
نامه ام باید کوتاه باشد٬
ساده باشد ٬ بی حرفی از ابهام و آینه ٬
از نو برایت می نویسم :
حال همه ما خوب است اما
تو باور مکن!
جرقه ای در ذهن باعث شد تا مجبور شوم به چرا های ذهنم پاسخ دهم. چرا هایی که جامه کهنگی را سالیان است بر پیکرشان نهاده و در گوشه ذهن نهفته بودم و این جرقه مرا دوباره به فکر فرو برد فکری که ترس از آن نمی گذاشت نتیجه گیری درستی از آن داشته باشم...
حرف از وادی مقدس عشق بود... وادی که روزگار لا مذهب همیشه با او در جنگ است تا پا بنهد بر روی احساس ها... با شلوار تو خانه ای سبز رنگ و پیرهنی به رنگ تمامی خستگی های ذهن به بهانه خرید سیگار از دفتر بیرون رفته و راهی شدم به نا کجا آبادی که ذهن را می برد به دنبال خود... سیاهی شب را با نور چراغ ماشین هایی که از روبرو می آمدند و به سرعت رد می شدند ادغام کرده و با خود گفتم: عشق خیابانی مانند این ماشین هاست که به سرعت از کنارت می گذرند و تو فقط آهی می کشی که چرا اینقدر بی تفاوتند....
خود را مقابل علی ابن مهزیار اهوازی دیدم و از ته قلب آهی به بلندای تمام فکر های نکرده ام کشیدم... و راهی شدم به قلب مهزیار تا او را با خود یکی ببینم .
دوباره به فکر فرو رفتم تا جوابی برای این مهم بی جواب ذهن بیابم... شاید برای مقابله با روزگار باید نگذاشت عاشق شد چون گفته بودم عشق یعنی آمدن و رفتن و به مراد نرسیدن و حال برای رسیدن، نباید عاشق شد... و اوجش جاییست که صادقانه به عشق اقرار کنی تا معشوع خود را برهاند از تو... آری، این روزها کسی برنده است که به عشق اقرار نکند... چرا که غرور حرف اول را می زند... ولی این خود، نرسیدن است و در ضمن جامه غرور که بر تن همه مردم نیست... این نمی تواند باشد... نمی دانم مبهمست برایم... چگونه پازل های بهم ریخته را باید کنار هم چید...
اینگونه شروع می کنم... یکم: نمی خواهم از یک سوراخ دو بار مار دو سر افعی، مرا نیش بزند... دوم: عشق مقوله ایست پر از خطر... ورود به این وادی بدون اجازه ممنوع است... سوم: من باید به ثباتی برسم تا گذشته تلخ را به باد فراموشی بسپارم... چهارم: عشق قبل از ازدواج بخاطر اینکه سختی نچشیده، طاقت را از انسان صلب می کند و مشکلات اقتصادی عشق را کمرنگ می کند اینجاست که معشوق سختی ندیده در راه عشق کم آورده و کنار می رود... ولی بعد از ازدواج و گذشتن از هفت خان رستم و کنار خود دیدن شریکی که حتی در سختی شانه خالی نمی کند عشقی بی پایان را می آفریند که تا آخر عمر پا برجاست و کسی نمی تواند انگ هوس را به او بچسباند و در آخر نتیجه گیری: عشق بعد از ازدواج را حتی روزگار هم نمی تواند از بین ببرد، مگر با مرگ یکی از آن دو، پس شاید اینگونه توانست با روزگار جنگید...
به خود می خندم و "یاد -رود راوی- اثری از ابوتراب خسروی" می افتم که به قول او "باید کلمه، بهترین مکان برای سکونت درد باشد که آدمی رنجش را در کلمه مستحیل می کند و بر صفحات کاغذ می نویسد تا درد را دور از خود محبوس کلمات کند"
خود را مقابل دفتر دیده و در دست سیگاری که به فیلتر رسیده بود... سیگار را انداختم و دست را روی زنگ گذاشته و از دنیای درون بیرون آمدم...
وقتی که قصه حقیقت به تلخی یک فنجان نسکافه می شود تا هیچ کس قهوه ای چشمان یار را باور نکند...
هیچ کس نگذارد تا صندلی روبرویم را با چهره همان چشم قهوه ای پر کنم تا آرامش تیک تاک ساعت های از کار افتاده ام شود... این صندلی خیلی وقت است که خالیست. خیلی وقت است سوت و کور است و خیلی وقت است چشم فقط به صندلی می نگرد...
باز می گیرد دلم و هوای گرمی نسکافه می کشاند مرا به سمت قهوه خانه "امان آقا" توی سه راه بندر کتاب همسایه های "احمد محمود"، تا نفتکشان با برچسب"صنعت نفت باید ملی شود" رد شوند و خالد برایم یک فنجان قهوه بیارد و من بگویم که معشوقه ات در خانه منتظر مانده است تا از فلکه مجسمه (شهدای امروز)با پای شکسته به سمتش بروی...
ولی چه کسی بلور خانم را از سرای خالد برهاند... به خالد بگویم: خالد آخر به تو چه که بخواهی حقیقت را بیان کنی... مردم از حقیقت در هراسند و نمی خواهند بفهمند که تلاش ها برای آنان است...
خالد من که تا آخر رمان را خوانده ام ، دوست دارم جریان زندگی ات را به خودت بگویم... اعتماد می کنی به من غریبه؟
بگذریم حرف قصه تلخ حقیقت بود با جمله "بالای چشمت ابروست" که هزاران انسان را ناراحت می کند این جمله... که فرش ها را از زیر پاهایمان می کشند تا روی زمین بند نشویم... که افطار امشب برایمان به تلخی همان نسکافه بالا شود و ما حتی از سفره کنار رویم...
دهانمان را تلخ کرده اند. ادامه نمی دهم... همین.
کاغذ های نا امیدی را پاره کرده و می خواهم امید را به تصویر بکشم... تصویر وقتی که در پوست خود نمی گنجم از خوشحالی... وقتی که دنیای بزرگ را از بالای کوهی پر از امید مانند دماوند همیشه پایدار می بینم... آدم های بزرگ هم از اینجا کوچکتد، کوچک و حقیر، آدم هایی که صبح تا شب را برای گذراندن زندگی به خود می پیچند و برای لذت های دنیا سر هم نوعان را شیره می مالند. و برای یک تومان بیشتر همه کاری می کنند. از اینجا دنیای آدم ها خیلی سخیف و البته متمسخر به نظر می رسد. می خندم به کوچکی انسان ها...
بگذریم. از روی کوه امید خود داد می زنم: مصطفی... مصطفی... مصطفی ... چه خوب بر می گردد اعمالمان به خود، مثل انعکاس صدایمان در کوه... کاش کمی چشم بصیرت داشتیم...
راستی این بالا همه چیز دید خدایی دارد... ولی مگر خدا از بالا به ما می نگرد؟ خود که گفته من از رگ گردنتان به شما نزدیک ترم... یعنی خدا خود ماست؟؟؟ یا ما خداییم؟؟؟ یا خدا از وجود خود در ما دمیده تا ما شویم خدا... نه شویم جانشین خدا. به راستی که انسان زبان را آفرید... و خدا را با زبان معنی کرد... راستی خدا نیاز انسان بود یا زبان... یا کلمه...
از تیغه قلم انسان، هم خدا می گذرد و هم کلمه و هم قلم که خود این تیغه را آفریده...
کوه پایدار هم از تیغه قلم عاری نماند و گذشت از این جلاد بی همه چیز... و ما تنها می نگریم به اعمالش و هیچ دادخواستی از او نمی کنیم...
از ته دل می خندم... صدای خنده ام تا عرش کبریا می رود و بعد همان صدا بر می گردد به خودم... خود صدای خویش را می شنوم و به خنده خود می خندم...
چه زیباست زندگی... کسی نیست به این کور دلان بگوید که زندگی فقط سیاهی دود ماشین و دویدن برای روزمرگی نیست... دنیا پر است از گل های لاله وحشی... پر است از صدای قناری... پر است از امید چشم های به در دوخته و ... چه خوب است پای صحبت گل نشستن، چه خوب است برای یک روز زندگی بیشتر التماس گل را کردن... راستی چرا این زیبایی فقط چند روز عمر می کند... چرا قناری عاشق، یک سال چشم امید می دوزد تا دیدن گل و این معشوق بی وفا بعد از چند روز قصه تلخ جدایی عشق را می سراید و می میرد. کلا فلسفه عشق به نرسیدن عشق است به معشوق، تا خانمان بسوزد. و تدبیر عشق یعنی آمدن و رفتن و به مراد دل نرسیدن. آری عاشقان را یک روز خوش نیست.
ولی امید قناری کم نمی شود... و تا سال بعد به انتظار می نشیند. آری این است قصه طبیعت... این است قصه امید...
بالای کوه، ذهن از دنیای خاکی پاک شد و رفت به سوی ابدیت... بگذریم... شب تاریک را پرکردیم از امید تا لحظه ای به تصویر بکشیم زیبایی دنیا را این خود اوج جوشش امید بود...
امشب را به فال نیک گرفته... تا سپیدی، فردا را از نحسی برهاند... که ما برویم به سوی دیاری دیگر به سوی فصلی دیگر... به سوی هوایی دیگر
زندگی هم غافلگیرمان می کند از آنچه که هستیم... امروز با دلی بهاری و فردا... نمی دانم شاید به ناکجا آباد خزان یافته...
مهتاب درست وسط آسمان است و من به دنبال چینش واژگانم برای نوشتن شب نوشتی دیگر... مهتاب، با من غریبی می کند... ستارگان هم دیگر چشمک نمی زنند و من خود را در سرای خود غریب می بینم.
نغمه های شبانه را با پلکی که به زور نگه داشته ام تا روی هم نرود خستگی کار را دو چندان می کند. گریه این موقع راحت می کند ذهن را از هیاهو... ولی حیف که غنیمتست داشتنش...
پلک دیگر کشش ندارد و دست دیگر توان چرخاندن خودکار را در خود نمی بیند... هوا کم کم دارد پاییزی می شود و دل برای این فصل به تپش می افتد. کاش می شد برگ های خزان را مهلت دوباره زیستن بود تا هیچ وقت هوس افتادن از درخت را نمی کردند. درخت با برگ ابهت دارد وگرنه هر یک جدا از هم... نه درخت را سرزنده می دانند و نه برگ تنها را جزیی از درخت...
خزان در جاده ی زندگی می راند که برسد به ما... مانند تابلوی اهواز ۲۵ کیلومتر... خزان که آمد تمام بغض های کهنه گلو را می شکند تا آرام شویم و به خواب زمستانی رویم... دقیقا ۲۵ روز تا سر آغاز خزان راه است... ۲۵ نفس... ۲۵ بغض ۲۵ خواب... ۲۵ سپیده... و حال شمارش معکوس شروع می شود خوش آمدی خزان...
پ . ن : چرا اینجوری شد؟ نمی دانم... ولی ماحصل کنار گذاشتن ورق های پاره شده است.
کفش های کوچکش دیگر مناسب پاهایش نبودند همیشه از کهنگی و کوچکی آنها می نالید...دوست داشت کفش قرمز بگیرد رنگ گل های مریم...گلهای مریمی که از صبح تا شب کنار جاده می فروخت... آن روز هم مثل همیشه در رویای داشتن کفش قرمز به خیابان آمد که در اثر برخورد با اتوموبیلی به گوشه ای پرتاب شد.
چشم که باز کرد خود را روی تخت سفید بیمارستان دید و بالای سرش یک جعبه که کفش های قرمز درونش بودند
چشمان دختر از شادی لبریز اشک شد... ولی افسوس او نمی دانست دیگر نمی تواند راه برود...
کنار پنجره چوبی اتاقی رو به کارون همیشه خروشان در نیمه شب پنجشنبه ایستاده و تنها چیزی که گه گاهی روشن می کند اطرافم را وقتیست که به سیگار در دستم پک می زنم.
امروز کارون خیلی کم رمق شده است... صدایش می کنم... نای خروش هم ندارد... به طعنه می گویم... "تو هنوز زنده ای؟" دل پاکت را این کور دلان، با فاضلاب های بی پایانشان که سیاه نکرده اند؟ تو خود هنوز دلت یک دریاست... آبی تر آبی... خود دریایی... آرام... آرام تر از دریا... تو آسمان را در خود جای داده ای... یقین صدای پای عابر پیاده که نیمه شب بطری شیشه در دستش را درونت می شکند از آرامشت کم نمی کند. تو آرام در سرای خود عبور می کنی و می پیوندی به خلیجی که طمع عرب را به دنبال دارد.
آرامشت قابل تحسینست... نجابتت نجابت جنوبیست و هوایت هوای رفتن... رفتن تا بی کران دور ... رفتن به آن سوی آب ها...
امشب از کادر پنجره چوبی به تو می نگرم... باد ها از سمت تو به چهره ام می وزند و من تنها نفسی از بوی تو به درون خود می برم...
ما آدم ها وجودت را فراموش کرده ایم... زنده بودنت را ... طغیانت را... خروشت را...
راستی برایم قصه شب های جوانی ات را بگو... آن زمان که نامت در میراثمان از پر آبی و بزرگی معروف بود... آن زمان که کشتی ها از آغوشت به مقصد خود سفر می کردند؟
رمقی برای خروش هم نداری... کارون، صدایم را می شنوی...بی پرده بگویمت... کم کم باید برایت رخت عزا بپوشم
دیروز برای تکمیل صفحه اجتماعی روزنامه به ناچار مطلب طنزی نوشته که به نام ستون سکندر در نشریه چاپ می شود. نمی دانم... طنز نوشتن را که تا بحال تجربه نکرده بودم و این بهانه ای شد تا خود را در این آزمون بیازمایم... طنز نوشتن را تجربه کردم و تا حدودی از نوشته خود راضی بودم... نظر شما چیست؟
تاخیر 11 ساعته پرواز اهواز - تهران
سکندر: می گن پرواز 334 هواپیمایی اهواز تهران با 11 ساعت تاخیر به مقصد رفته دلیلشم نقص فنی بوده تازه می گن که مسافر ها رو از هواپیما (هما) بیرون کردن و با فوکر فرستادن
صفدر: این که چیزی نیست این مسائل توی کشوری که روزانه شونصد پرواز داره امری کاملا طبیعیه
سکندر: آخه چرا باید اینقدر هواپیما سقوط کنه یا نقص فنی داشته باشه دلیلش کجا می تونه باشه؟
صفدر: می گن هواپیما ها باید معاینه فنی داشته باشن... که خلبانان از داشتنش طفره می رن... تازه سرعت زیاد و حرکت مارپیچ و سبقت گرفتن از هواپیمای جلویی شون هم بماند.
سکندر: اوستا مگه خلبان هم می تونه بی احتیاطی کنه
صفدر: آره تازه با موبایل صحبت کردن و عبور از چراغ قرمز های هوایی هست که متاسفانه پلیس های راهنمایی رانندگی ما از این پایین نمی تونن این تخلفات رو ببینن تازه اگر هم ببینن نمی تونن جریمه کنن چون از این پایین نمی تونن شماره هواپیما رو بخونن و سقوط ها یه چیز طبیعیه و هیچ ربطی به هواپیما ها نداره هواپیما ها کاملا سالمن و این خلبان که بی احتیاطی می کنن.
سکندر: حالا راهکار چیه؟ چیکار باید بکنند که پرواز ها ایمن تر بشه؟
صفدر: هیچی! قیمت بلیط ها رو افزایش بدن تا کمتر کسی بتونه با هواپیما سفر کنه در ضمن یه خبر به دست ما رسیده که هواپیمای تهران شیراز سالم به مقصد رسیده که جای شکرش باقیه و به یمن این پیروزی سه روز جشن اعلام کنند.
آدینه های عبس را یک به یک پشت سر می گذاریم. و عصر هایش با صدای آشفته ی پرندگان بی خانمان، که حال جایی برای خوابیدن هم ندارند دل هایمان پر می شود از غصه و درد، تا جایی که صدای اذان هم تسکین بخش این دلهره نیست.
چرا جمعه ها اینقدر دلگیر و عبوس است فلسفه غروب پر غم جمعه چیست. و باد ها چه با هراس امروز از جمعه فرار می کنند گویا در نحس تر کردن امروز نقش مهمی دارند. تا هیاهو ها را دو چندان کنند.
وقتی که مسیح را به صلیب می کشند تا امروز بالا تر از همه به خداوندگار خود کمی نزدیکتر باشد با نفس های به شماره افتاده اش چقدر جمعه خونین را به لب می آورد. اما عیسی خود صلیب را باور داشت... و مریم عذرا پاکدامنی اش را به عیسی امانت داد تا اذن حق دل بی خدایان را از پاکی او تهی کند. یقین، عیسی هم جمعه در آغوش مادر چشم گشود
گاهی اوقات که بهانه ای در دل برای بیرون رفتن از دنیای کذایی انسان ها جز به آفتاب کم زور غروب پناه دیگری ندارم. به دنبال صفحه گرامافونی فرهاد می گردم تا کمی متحولم کند از نام جمعه.
آری " داره از ابر سیاه خون می چکه/ جمعه ها خون جای بارون می چکه"
آه فرهاد امروز چقدر جایت در این غروب دل گیر خالیست
پ.ن: یادگار جمعه گذشته در اوج دلتنگی هایم.
یکم :
نمی دانم این قدمت " یکی بود یکی نبود غیر از خدا... " به چندین سال پیش بر می گردد. و " قصه زرد پری، سبز پری، بز روی بوم، قصه سنگ صبور قصه دختر شاه پریون" چند نسل قبل از ما سینه به سینه گفته شده تا امروز "شاملو" آنرا ماندگار کند.
شاید آن زمان که در غار ها شب های سرد زمستان را پشت سر می گذاشتند، قصه بوجود آمد تا گرما بخش این شب ها باشد. شاید هم برای حفظ تفکر انسان های ما قبل تاریخ حرف های درون ، نسل به نسل به اینجا رسیده. نمی دانم... به هر حال قصه بوجود آمد تا بهانه ای برای دیر خوابیدن بچه هایی باشد که مهر مادری را با لبخند و دستی که به سرشان کشیده می شود درک کنند. و مادران با عشق برای کودکشان قصه بخوانند تا خواب رفتن شبانه آنها را نظاره گر باشند.
امروز گذشته از سیستم پر هیاهوی کاری گه گداری برگشتن به روزگاران قدیم و خواستن قصه های سنتی از مادر خالی از لطف نیست. راستی چرا گذشت زمان ما را از کودکی دور می کند؟
خلاء قصه در جوامع کنونی به ندرت حس می شود. همه ملت ها یک وجه اشتراک دارند و آنهم نگاشتن قصه و داستان های کودکانه است. انسان همانگونه که به غذا احتیاج دارد به قصه هم احتیاج دارد تا جایی که قصه مهمترين اسلحهي انسان براي مبارزه با شياطيني است كه ميخواهند روحش را تسخير كنند.
دوم :
وقتی که شهرزاد قصه گو، شهریار حاکم را در سه سال با هزار و یک قصه از دیوانگی می رهاند و با قصه های خود عقیده او را عوض می کند. که قصه می شود بهانه ای برای زنده ماندن شهرزاد.
برای خواباندن حاکم مجبور می شود بهترین قصه اش را بگوید و گلوی شاه پیش قصه های شهرزاد گیر می کند. قصه در پی قصه ای دیگر و در آخر می فهمیم که شهرزاد با هر قصه زهر انتقام را از دل شاه بیرون می کشد و دست آخر هم شاه را درمان کرده باشد و هم خودش زنده بماند.
سوم :
کودکان با قصه وارد دنیای ادبیات می شوند، وقتی که در دنیای تخیلات خود شخصیت قهرمان قصه را می ستایند، از آن یک اسطوره در ذهن می سازند و بعد... کودک می خواهد خود را به رنگ او کند. این زمینه ای می شود برای در ذهن ماندن این زیبایی ها. بعد... کودکان به دنبال ادبیاتی بهتر می گردند و وارد جامعه ادبی می شوند.
چهارم :
صمد بهرنگی کسی که همه ما او را با نام نویسنده ادبیات کودک می شناسیم معتقد بود که: " ادبيات كودكان بايد پلي باشد ميان دنياي رويايي كودكان با بيخبريها و خيال پردازيهاي رنگ آميزي شده و شيرين كودكانه آن و دنياي واقعي بزرگترها كه مملو از دردها و رنجها و سيه روزيها و تلخيها است. در اين صورت است كه بچه ميتواند كمك و يار واقعي پدرش در زندگي باشد و موجود سازندهاي در اجتماع راكد و رو به نابودي.
بايد جهان بيني دقيقي به بچه داد. معياري به او داد كه بتواند مسایل گوناگون اخلاقي را در شرايط و موقعيتهاي اجتماعي كه دایما در حال تغيير و تحولاند به درستي ارزيابي كند."
پنجم :
قصه نویسی در ایران تنزل پیدا کرده است این حقیقتی تلخ است. مدت هاست مردم داستان خوب کمتر شنیده اند و از سویی دیگر نبود انتشاراتی خوب و شایسته و نداشتن سیستم توزیع مناسب هم متوجه بدنه ادبیات ما بویژه ادبیات داستانی شده است.
البته خالی از لطف نیست بدانید که بعضی ناشران راه درآمد زایی از طریق کتاب را یافته اند و با ترجمه کتاب های خارجی و نوشته هایی که با فرهنگ و آدابمان هم خوانی ندارد درآمد زایی می کنند.
بیشتر پرداختن به ادبیات کودکانه را باید در راس امور گذاشت، چرا که قصه خوب، درک کودک را از جامعه، حقیقی می سازد.
مصطفی نظاری - چاپ شده در روزنامه فرهنگ جنوب - شماره ۱۵۰۰ - صفحه ۵
مصطفی نظاری: قلم های شکسته را چگونه می شود پیوند داد وقتی که دیگر رمقی برای نوشتن نداریم. چگونه خبرنگاری که هزاران بن بست را جلوی راهش می گذارند به واقع بنویسد و بعد اصول را رعایت کند. خبرنگاری شغلیست پر از دغدغه، پر از هیاهو، پر از حرف های ناگفته، تا جایی که این حرف ها می شوند بلایی برای جان، می شود سنگ، می شود قلم شکسته.
راه پر پیچ و خم خبرنگاری گه گاهی با اشکی که بی جهت از روی خستگی دوختن چشم به کاغد سرازیر می شود تا متنی به هزار و یک کلمه نقش بندد را طی می کنیم این جاده سرانجام به کجا ها که کشیده نمی شود و به چه بیراهه هایی که نمی رود.
در جوامع کنونی صاحبان قدرت و ثروت همیشه از نام خبرنگار هراس داشته اند چرا که وقایع نگاری بی کم و کاستی کار خبرنگار باشد و مبادا حرفی از زیر قلم در رود که برایشان مشکل ساز شود.
بگذریم...
راستش در این چند سال هزاران بار با صحنه تکراری و دلخراش استفاده از روزنامه برای پاک کردن شیشه ها و یا پیچیدن وسایلی که مردم می خرند مواجه شده ام نه اینکه انتظار داشته باشم روزنامه ها را قاب گیرند - که حتم دارم ارزش مطبوعات فرا تر از این حرف هاست- نه ولی گهگداری ورق زدن آشفته بازار دنیای خبر هم خالی از لطف نیست. از کنار دکه مطبوعات می گذرم، رهگذران حتی مکسی برای مرور خبر های روزنامه ها ندارند. ریشه عوام گریزی از مطبوعات کجاست؟
مشکل را در مطبوعات جستجو می کنم. مطبوعاتی که امروز خود را وابسته به نهاد هایی کرده که حتی دیگر توانایی بیرون آمدن از این وابستگی را ندارد. مطبوعات برای رفع مشکل اقتصادی رو به ادارات کرده تا با انتشار اخبار بی ارزش ادارات و ارگان ها صاحب بخش کوچکی از آگهی های آنها شود و اسمش را هم می گذارد تعامل! تا جایی که سردبیران تمام انرژی خود را صرف ارتباط با روابط عمومی ها کرده و تمام هم و غمشان گرفتن آگهی شده، نه سیاست گذاری برای نشریه و مدیریت اهل قلم.
از این رو سازمان های مذکور هم از فرصت استفاده کرده و هر بی حرمتی به مطبوعات را زیبا جلوه می دهند تا جایی که تیتر یک نشریات را مدیران روابط عمومی سازمان ها -آنهم برای اینکه خودی نشان مدیران عامل سازمان ها- تعیین می کنند. که حتی خبر تنظیم شده بدون نظارت روابط عمومی اجازه ورود به صفحه را ندارد.
از روی دیگر مدیران مسئول دیدشان به نشریه به عنوان یک بنگاه معاملاتی است نه صرفا منبع و تریبونی برای فرهنگ سازی. و سردبیران تمام هم و غمشان این است که مبلغ کرایه نشریه راچگونه سر موقع مقرر فراهم کنند و این مقدمه ای برای تضعیف مطبوعات است.
مطبوعات محلی را ورق می زنم... هیچ یک حتی ارزش خواندن هم ندارند. البت با روی کار آمدن دریچه ای از فناوری و دهکده جهانی، اینترنتی شدن فضای اخبار به تنبل کردن خبرنگاران نشریات مکتوب کمک فراوان کرده است.
به کجا ها داریم کشیده می شویم...
از روی دیگر نبود چاپ خانه در خور و شایسه است. قیمت های نجومی چاپ و هزینه های کاغذ عامل مهم ورشکستگی مطبوعات است تا جایی که بدهی های چاپخانه سر به فلک کشیده و منبع درآمد نشریات هم ناچیز، که حتی درآمد یک شماره به اندازه پول چاپ آن هم نمی شود چه برسد به هزینه های خبرنگار، حروفچین صفحه آرا و...
نکته دیگر روی کار آمدن عده ای تازه کار است که حتی الفبای روزنامه نگاری را نمی دانند. کسانی که به جهت وارد وادی مطبوعات شده اند این وادی را به گنداب تبدیل کرده اند گندابی که جز فراری دادن صاحب قلم از حق خود چیزی را به دنبال ندارد که این مهم باعث می شود ماحصل کار خروجی کاملا خنثی و زیر سوال بردن یک یا چند نشریه باشد.
از روی دیگر دید مسئولین به دولتی کردن مطبوعات، و تشکیل شورای راهبر به بهانه پیشبرد و ارتقای مطبوعات و رسانه هاست اما گذشت زمان - چند ماه اخیر - خلاف آنرا ثابت می کند و چیزی جز محدود کردن مطبوعات از آن استشمام نمی شود. و با نام دلسوزی به "پروژه نفاق" دامن زده و اهل قلم را به دو دستگی وا می دارند. اهل قلم هم خود را وارد بازی کرده تا ماحصلش پاسخ مثبت دادن به سیاست های این عده باشد و با دست خود، مطبوعات را در دام اهداف افراد مذکور بیندازند. با گذشت قریب یک سال از تشکیل این شورا هنوز خروجی در خوری را که راهگشای دغدغه ها و مشکلات جامعه خبری خوزستان باشد مشاهده نکردیم.
مطبوعات خوزستان هنوز دسخوش بی حرمتی هاست. هنوز اندر خم مشکلات دستی که دلسوز باشد - نه صرفا فرصت طلب - ندیده ایم. هنوز برای نوشتن به هزاران بن بست می رسیم و کسی برای پیوند قلم های شکستمان نمی بینیم. ما محجور تر از ثابق از داشتن تریبونی که صدایش تا خود افراد مطبوعات هم نمی رسد - چه برسد به مسئولین و مردم - رنج می بریم. ما چگونه جواب کاغذ هایی که قلممان بی جهت سینه شان را خط خطی کرده اند بدهیم؟ ما حتی خود حرمت خبرنگار بودن را زیر سوال برده ایم...
بی گمان سادگی موسیقی محلی و رابطه تنگاتنگی که این موسیقی با طبیعت دارد باعث شده که نوای آن در سراسر اقوام سینه به سینه منتقل شود و آهنگ جاودانگی را بنا نهد.
ویژگی ادبی این موسیقی، سادگی و بی آلایشی آنست. تا صرفا زبان خاص آن قوم را مورد استفاده قرار دهد... در دل خرده فرهنگ ها جا باز کند، تا جایی که هر کدام از این موسیقی ها، خود می شوند زبان گویای فرهنگ یک قوم.
ترانه محلی اولین جرقه های موسیقی اصیل هر ملت است که بیانگر غم، شادی، جنگ، اسطوره، افسانه و قصه های یک قوم است. عقاید قدیمی میان مردم یا دسته ای خاص از این توده كه مردم بومی یك سرزمین محسوب می شوند، نوایی را به وجود می آورند كه مختص آن منطقه است و موسیقی محلی یا موسیقی فولكلوریک را نامیده می شود. هویت موسیقی در یک کشور را می توان از روی همین اقوام و خرده فرهنگ ها شناخت.
حال و هوای زاگرس و بلوط های سر به فلک کشیده صدای آواز پر سوز نی، دف، تار و سه تار و... بوی خاک، خورشید تابان جنوب و گرمایی که نشان از خونگرمی مردم این خطه دارد همه و همه کنار هم قرار می گیرد تا بعد از خستگی یک روز کاری در کپری زیر سایه سار درخت کنار، صمیمیت مردم را به فال نیک گرفته و درخواست نواختن آهنگی محلی کنی تا "نی" آرامش بخش اندک لحظاتت باشد. آرامش و غمی که درونش است انسان را به فکر وا می دارد. راستی چرا برای نواختن ساز های سنتی باید آنان را در بغل گرفت و خود را خم کرد درونشان؟ چرا مثل خودمان گهگاهی اگر آب و هوایی عوض می کنند به قول معروف " هوا به هوا شده" و باید کوکشان کنیم. ذائقه ایرانی دارند؟
بگذریم...
موسیقی، زبان و فرهنگ اصیل ایرانی، یادگار هزاران خواننده، شاعر و نوازنده گمنامی است که تلاششان برای زنده ماندن زبان اصیل فارسی را نباید نادیده گرفت.
با جایگزین شدن موسیقی هایی که حال در کشور دارند رشد می کنند باعث کمرنگ شدن موسیقی فولکلوریک می شوند. تا جایی که نسل جوان هر منطقه ای بیشتر رو به چنین موسیقی ها آورده اند تا موسیقی محلی خود. و رپ خوانی دیگر معضل ما شده که اولین تیشه اش را به ریشه موسیقی محلی می زند. از آنجا که جوان های دارای استعداد هر خرده فرهنگ به جای گرایش به فرهنگ و نواهای محلی خود به سمت و سوی چنین موسیقی هایی کشیده می شوند تحجر و ضعیف شدن موسیقی محلی را به عینه می بینم و این حرکات را زنگ خطری برای آینده ی نگران کننده، بدون نوای محلی می دانم تا جایی که زبان های محلی ای که تا بحال در این نوا ها زنده بود به تحریف کشیده شده و سرانجام نابود شوند.
البت نه اینکه مخالف این موسیقی ها باشم، بل به دنبال حفظ نوا های محلی به زبان مادری خود هستم و به قولی دلهره ی به ابتذال گرایی این نوا های چندصد ساله را دارم. یادگار تمدن دیرینمان که با هزاران خون دل به اینجا آمده است را در بند غفلت می بینم.
براستی که موسیقی خطه خونگرم جنوب سرشار از شور و حرارت است و نوای از دل برآمده این موسیقی با دمیدن آن در ساز و بعد ذهن انسان چه زیبا به آدمی آرامش می دهد.
مصطفی نظاری: گذشته از وانفسای دنیا، در خلوت عارفانه خود نشسته و به زندگی خود تا به امروز می نگرم. زندگی ای که سرشار از پیچ و خم مشکلات بوده و امروز... روزیست که تا جایی خیال را آسوده می بینم از قولی که داده ام.
راه گم کرده را پیدا کرده ام . می خواهم در راه خود قدم بردارم... بدون آنکه در دنیای خاکی به دنبال عجوزه ای که عروس هزار داماد باشم... البت به دنبال حور العین هم نیستم و به قول مولانا " از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست"
خیال را آسوده از بی بند و باری ها کرده و دیگر به راه گم کرده خویش فکر نمی کنم... ما در سرای زندگانی خود شمع روشنی که راه را نمایان کند نداریم و هی راه کج شده خویش را درست می پنداریم. ما زندگی به سخره گرفته یمان را زیبا قلمداد می کنیم...
اندک امیدی برای خندیدن دارم. زمزمه امروز بر لبانم، این است: "زندگانی سیبی است... گاز باید زد با پوست" کاش به اندازه سرخی سیب سبزی جوانی بر دل داشتیم.
زمان می رهاند مشکلاتمان را از خود . و خاطره ای در آرشیو به هیاهو نشسته ذهنمان می ماند و ما تنها به آهی بسنده می کنیم. آهی که بی جهت انتظار سوختن خانمان آدمی را - که حال دور است حتی از یادمان- به انتظار می کشد... آهی که به گرمی تابستان خوزستان است و از ته دلی که همچون چاهی که یوسف زمان درونش انداختند می ماند.
نفس ها اینجا به تیک تاک قلب پر التهاب و هماهنگی این دو که آهنگ آشفتگی را می نوازد چه زیباست با تصویر ها و خاطرات ذهنی ای که از گذشته داریم.
من میراثم را به باد داده ام. میراثی که دیگر برای برگشتنش هیچ امید نیست... تا امروز برایش روزی سرنوشت ساز شود. روزی که به لبان خنده بسته اش مبارکباد نثارش کنم.
مصطفی نظاری: در حالی که هنوز تجربه تلخ فیلم های "بدون دخترم هرگز" ، "کشتی گیر"، "انیمیشن پرسپولیس" و تحریف ایران باستان در فیلم های "اسکندر" و "سیصد" از یادمان نرفته است، هالیوود با فیلم تازه ای "سنگسار ثریا .م" این بار مذهب را دستمایه سیاست های خود قرار داده است. این فیلم با کارگردانی "سیروس نورسته" که بر اساس کتابی با همین نام و بازیگرانی چون شهره آغداشلو و پرویز صیاد تولید شده است.
ایلام جذابیت زیادی برایم داشت. جذابیتی که حتی خود را در آنجا غریب نمی دیدم. من جغرافیای گمشده ایرانی و مهمان نوازی را در وجود مردم ایلام یافتم. تا جایی که خویش را در این شهر غریب نمی دیدم و با همه مانند دوستان چند صد ساله رابطه برقرار می کردم
در وجود این شهر چیزی یافتم... فرهنگی عشایری که با شهر نشینی ادغام شده بود. مردم شهر هنوز بافت عشایری خود را حفظ کرده بودند حتی همان به ظاهر شهر نشینانشان حس صمیمیت شان مرا یاد شب هایی می اندازد که در روستا های شعیبیه با فانوس و پتویی، گرم خوردن تخمه و صدای قهقه ای روستایی کنار دوستان بی ریا می نشستیم .
اینجا غریبی رنگ و بویی ندارد آرام است مثل دریا...
صاحب عکس فوق ، گم شده است
رفته از خانه و نیامده است
مادرش گریه می کند شب و روز
صاحب عکس فوق
چشمهایش درشت
دستهایش همیشه مشت
صاحب عکس فوق ، با خونش
روی آسفالت می کشد فریاد
سینه اش باغ لاله های غریب
صاحب عکس فوق
در خیابان آرزو جان داد
می روم پیش مادرش امروز
تا بگویم :
- صاحب عکس فوق من هستم
در یک نیمروز گرم تابستان مهری خانم مقداری گلابی را که از بارفروش خریده بود سر حوض آورد و شروع به شستن آنها کرد. نیلوفر دختر صاحب خانه که تازگی ها به خانه بخت رفته بود و در همان خانه و در یکی از اتاق ها اسکان گزیده بود، شوهرش کرامت که مثل پدرش درجه دار بود و تازه از مأموریت برگشته بود را صدا کرد: -کرامت! مهری خانم عجب گلابی خریده، بدو تا بارفروش دور نشده مقداری گلابی بخر! کرامت که تازه از دستشویی بیرون آمده بود آفتابه را در پاشویی حوض گذاشت، پیراهن پوشید و بیرون رفت. مهری خانم گلابی را شست و به درون اتاقش برد.
شانزده سال بیشتر نداشتم که وارد وانفسایی به نام مطبوعات شدم مطبوعاتی که نه حرمت بزرگش را رعایت می کنند و نه کوچکش را و همه به نحوی خود را روشنفکر می دانند در صورتی که...
بگذریم. آن زمان نه هنوز از سبز شدن پشت لب خبری بود و نه قدرت مردانگی و امثالهم.
شاید آن زمان که آتشی به وادی حیرت شتافت آنرا شناختم و یا با زمزمه سال بد سال باد برادر و دوست عزیزم عادل طیبی-در آن زمان تلخ سال بد و سال باد بودنش- با شاملو آشنا شدم و یا زمانی که هادی برای اولین بار در زندگی ام کتاب همسایه ها به دستم داد اوج جوشش نویسنده خوزستانی - احمد محمود - را درک کردم و یا...
نوشتن را تجربه کردم بدون آنکه بفهمم و بعد همین نوشتن برایم شد گوش شنوا شد دوست و شد عادت... عادتی که دوستان خلف مرا در این راه انداخته بودند گریزی از آن نبود. تا جایی که حال حتی برای خالی شدن درون به سراغش می روم.
آتشی در جانم شعله ور شد که هنوز پس از گذشت چندین سال التهاب آن تمام وجودم را به دانستن فرا می خواند !
ادعایی ندارم !
دین خود را به معلم همیشگی ام ادا می کنم !
آنان که رفتند کاری حسینی کردند !
آنان که ماندند بایدکاری زینبی کنند !
وگر نه یزیدی اند ! .....
نه به دستی ظرفی را چرک میکنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
واندکی سکوت......
چشمک زنان
پی نام و نشان من می گردند
...
و من
بی خود از خود
داد می زنم
در هفت آسمان ستاره ای ندارم...
مصطفی نظاری
۷.۱۵ دقیقه
دوشنبه دهم فروردین ماه
هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه
زمستان را پشت سر می گذاریم، از پنجره، بارانی که روی شیشه می دود را تماشا می کنیم و به استقبال بهار می رویم...
بهاري كه جانهاي فسرده آدميان را حياتي تازه ميبخشد و سرزمينهاي خسته از كفر و بيعدالتي را سرشار از طراوت و نشاط ميكند وخویش را جانی دوباره می بخشد.
شکوفه ها خود را نمایان می کنند تا خورشید نازش را بکشد، آسمان نگاهش کند، اسرافیل در صور می دمد و زمین دوباره متولد می شود؛ می خندد و صدایش تا آن سوی جهان هستی می رود و بعد حق تعالی خیره به زمین می گوید: فتبارک الله احسن الخالقین
چه عظمتي است اين بهار! چه شكوهمند است حيات پس از مرگ و چه زيباست زنده شدن دوباره طبيعت.
بهار يادآور رستاخيز ديگري نيز هست. رستاخيزي كه هيچ كمتر از قيامت كبرا ندارد و در واقع به ما می نمایاند زنده شدن مردگان در روز حساب. آري، اين رستاخيز چيزي جز رويداد عظيم قیامت نيست. قیامتی که رفته گان این دنیا را بیدار و هشیار می کند و آنها را فرا می خواند به سوی حضرت حق...
سبز بودن و سبز زندگی کردن در بهار کار همه ما ایرانیان است که طبق سنت کهن خود همه ساله در این روز نو خنده بر لب هایمان مانند همان غنچه گلهایی ست که در بهار می روید و بعد حتی برای لحظه ای هم که شده دلها را از کینه تهی می کنیم و سوی آسمان نظری می اندازیم و می گوییم:
حول حالنا الی احسن الحال...
و بعد دستی به سبزه روی سفره هفت سین می کشیم و عاشقانه بوی سنجد را استشمام می کنیم و قرآن را بر می داریم تا شکر گذار نعمت های حق تعالی باشیم و بعد...
پنجره را باز می کنیم تا به روز نو سلامی گوییم و به بهار خوش آمد و به دوستان فامیل و آشنایان تبریک... به خورشید می نگرم که تاب اش را متعادل کرده ؛که نه گرم باشد و نه سرد. لبخند می زند و می گوید شکوفه نه طاقت گرما را دارد و نه سرما ببین اش تازه چشم گشوده و آری چه زیباست طبیعت...
بهار که می آيد؛ هميشه نويد زندگی تازه می دهد و پايان فصل سرد و سخت. من به اميد همين بهاران زيسته ام و آن بهاری را انتظار ميکشم که رهايی سر آغاز آن بهار است.
سال پيش رو را به شما شاد باش می گويم هر چند که دلهاتان از زخمه های زمستان استبداد در خون نشسته است اما دلهاتان را به باران بهاری بسپاريد تا مرهم زخم ها باشد. و دوباره به شکوفه بنشيند. به اميد بهاری سبز برای شما خوزستانی های خونگرم که این روزها پذیرای مهمانان بهار هستید.
مرا به ساده دلی های من توان بخشید
خطا نموده ام و چشم آفرین دارم
مصطفی نظاری - هفته نامه بهار سبز شماره ۱۱۶
گاهی اوقات با خود می گویم که این عاشقان که می گویند کجایند؟ در عصری که عشق افتاده از بامی بلند و شکسته هر چهل تکه اش ،کیست که باز هم آن را بند زند و بنوشد شراب ناب و سکر آور یاد یارش را از آن.
کجاست فرهاد تیشه به دست تا ببیند که به جای اینکه رخ یار را در کوه بتراشند رخ یار را چون کوه می تراشند با اشک سختش.
آه ای مجنون تو اگر میدانستی که در این عصر کوزه ها نه با دست لیلی بلکه با کینه ی لیلی بر سرو روی لیلی می شکند ، سر به کدامین بیابان می گذاشتی؟
ای خسرو تو که در تاریخ مشهوری به جدا کردن عاشقی از معشوقش . بدان که هم اکنون خدا می تواند از گناهت گذرد که تو در برابر سنگ دلان این روز گار فرشته ای .
روزگاری لیلیان گاه گاهی که بر هر کوی گذر می کردند دل در سینه ی همه ی مخلوقین خدا می لرزید ولی هم اکنون آنها نه گه گداری که هر شب و روز بر سر هر کوی و برزن ایستاده اند و برای داشتن آبی هر چند اندک در کوزه ی خود چه کارها که نمی کنند. کجایید ای مردان با غیرت که جنگی است این میانه که می خشکاند ریشه ی یک نسل را در خاموشی . چرا هیچ کس نمی بیند انگاری که همگی این مردمان کورند یا اینکه خود را به کوری زده اند. چرا پادشاهان که به جوانمردی در قدیم شهره بودند هم اینک ذاتی بد تر از گدایان پیدا کرده اند؟ ای عاشقان راستین از گور برخیزید که شما نیز شهیدید. شهیدانی که فقط یادتان شاید گه گاهی نوری بپاشد بر چشمان نیمه باز این بد مردمان. آسوده نخسبید که تمام لیلیان تبدیل شده اند به پیر زنان افسرده که دیگر برایشان مهم نیست لیلی باشند یا.......
کوچه های غربت
صعبات های بلند و تاریک
و دیوار هایی با بافت قدیمی
یاد آور غربت و تنهایی
روزگار چه خسته
سایه ها چه بلند
طلوع چه کم رنگ
و پیرمردی که به یاد جوانی هر روز سنگ فرش کنار خانه را آبیاری می کرد
قدم هایش کوتاه
چهره اش پر از ترک
و نگاهش چقدر مظلوم
آسمان ...
آسمان غرید...
می دانم که چند روز است دلش گرفته
چشم های آسمان آغوش زمین را خیس می کند
چه سخت است اثبات اینکه پیرمرد هنوز زنده است یا نه!؟
و باز...
باز هم دلم میگیرد!
من نسکافه نميخورم!
نسکافه داغ است
داغتر از آن تکه سربي که نشست توي سينهي محمد
وقتي نشسته بود
در آغوش پدرش
من نسکافه نميخورم!
نسکافه تلخ است
تلختر از آن روزي که پدر زينب را گرفتند
و کشانکشان انداختند
توي آن ماشين آهني
که حتي پنجره هم نداشت
من نسکافه نميخورم!
نسکافه سياه است
سياهتر از آن شبي که هانيه و مادربزرگش را
از خانه بيرون انداختند
و يک غول آهني روي سقف خانهشان راه رفت
من نسکافه نميخورم!
من افتخار ميکنم که نسکافه نميخورم
بگذار همان چهار سربازاسراييلي
بنشينند زير سايهي درخت پرتقال خانهي احمد
و نسکافه بخورند
و بخندند به ريش همهي شيوخ عرب
من نسکافه نميخورم! من نسکافه نميخرم!
من حتي يک ريال نميدهم
که بشود آن تکه سرب
که بشود يک قطره بنزين براي آن ماشين آهني
که بشود بند پوتين آن سرباز اسراييلي
من نسکافه نميخورم!
و نسکافه فقط همان يک فنجان قهوه نيست
همان پيراهني است که تو پوشيدهاي
و من پوشيدهام
همان گوشي موبايلي است که تو خريدي
و براي خريدنش سيصد و پنجاههزار تومان بدهکار شدي
من نسکافه نميخورم!
جرعه جرعه نوشابه ی کوکاکولا و پپسی و فانتا و اسپریت ...
سر بکشیم!
که بهای خون است
و چه ارزان میفروشیم
به جرعه ای نوشابه؟!!!
به لباسی با مارک تیمبرلند و نایک و ....
روز نهم دی الحجه در جوار مشهد شهدای هویزه... ناله های عاشقانه... دست هایی که رو به آسمان است و صدای دعای پر فیض عرفه ...
و چه باشکوه است در خلوت خود با پروردگار سخن گفتن و چه زیباست زیر آسمان هویزه دعای عرفه را خواندن و چه دل انگیز است زمانی که می بینی پرندگان هم سر به آسمان بلند کرده اند...
و چه تماشایی است اشک هایی که بی اختیار از گونه ها سرازیر می شود و بر روی این خاک مقدس چکه چکه می چکد ...
چه باشکوه است وقتی که یاد می کنیم از مولایمان حسین(ع) که در روز عرفه به همراه چندی از خاندان و شیعیان رو به دامنه کوه رحمت کرده و با کمال تضرع و خشوع سمت چپ کوه رو به کعبه ایستادند دست ها را رو به صورت مبارک گذاشته و این دعای پر فیض را خواندند:
الحمدالله الذی لیس ...
مصطفی نظاری:
چند وقتی است که زمزمه انتقال آب کارون به فلات مرکزی موج نگرانی را در دل مردم استان ایجاد کرده و بحث هر مجلس سیاسی، اجتماعی و... است.برداشت های بی رویه از سرشاخه های کارون در سالهای اخیر مانند انتقال این رود عظیم به یزد، کرمان، اصفهان، رفسنجان و... پر آب ترین رود کشور را با تهدید تبدیل شدن به رودخانه فصلی مواجه کرده است. که موجب به خطر انداختن زیست بوم و باعث بوجود آمدن مشکلات زیادی برای مردم خوزستان و کشور و حتی خلیج تا ابد فارس می شود.